ذبيح الله صفا

1401

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بنزد ناخنهء ماه نو ز ديدهء خويش * اگرچه داشت سراپا سپهر رنگ الوس دوا به حال مرض گريه مىكند هردم * بود گواه بر اين حال دمعهء افيوس كشيده رنج حباب از رطوبت دريا * شدست ريح درون مثانه‌اش محبوس نديده زنگى شب رنگ خرمى يك دم * هليله‌وار ز سودا بود هميشه عبوس غرض كه گشته مزاج جهان بسى فاسد * مگر علاج كند اوستاد بطليموس سپهر فضل و سيادت حكيم امام الدين * كه هست به ز فلاطون و ديسقوريدوس بحكمت عملى شرع را رواج دهد * نصير ملت و دينست چون محقق طوس * دشنه حاجت نيست خونريز دل بىتاب را * كار با خنجر نباشد كشتن سيماب را هوش و غفلت را مكرر عارف از يك چشم ديد * جا بود در ديده هم بيدارى و هم خواب را چون بكام غير بينم تيغ خونريز ترا * از گلوى خويش نتوانم بريدن آب را گر به اين شرم گنه رو سوى مسجد آورم * چشمهء پل مىكند جوش عرق محراب را گرچه در پيش نظر چون اشك چشم حيرتست * ديدهء مردم نديد آن گوهر ناياب را گر به اين نيرنگ زاهد سوى مسجد بگذرد * مىدهد پيرايهء قوس قزح محراب را چون دو نقش پا كه بنشينند با هم بر زمين * گرد كلفت مايهء صحبت بود احباب را آن خط كافر كه چون حجاج يوسف ظالمست * آشناى مصحف روى تو كرد اعراب را وصل چون باشد بكام دل جدايى مشكلست * بازگشت از بحر كى ممكن بود سيلاب را